الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها
به بوي ناف هاي كاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دل ها
***
صلاح كار كجا و من خراب كجا
ببين تفاوت ره كز كجاست تا به كجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
كجاست دير مغان و شراب ناب كجا
***
اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت
كنار آب ركن آباد و گلگشت مصلا را
***
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
كه سر به كوه و بيابان تو داد هاي ما را
شكرفروش كه عمرش دراز باد چرا
تفقدي نكند طوطي شكرخا را
***
دل مي رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد كه بازبينيم ديدار آشنا را
***
ه ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را
كه به شكر پادشاهي ز نظر مران گدا را
ز رقيب ديوسيرت به خداي خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را
***
صوفي بيا كه آينه صافيست جام را
تا بنگري صفاي مي لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
كاين حال نيست زاهد عالي مقام را
***
ساقيا برخيز و درده جام را
خاك بر سر كن غم ايام را
ساغر مي بر كفم نه تا ز بر
بركشم اين دلق ازرق فام را
***
رونق عهد شباب است دگر بستان را
ميرسد مژده گل بلبل خوش الحان را
اي صبا گر به جوانان چمن بازرسي
خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
***
دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما
چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما
ما مريدان روي سوي قبله چون آريم چون
روي سوي خانه خمار دارد پير ما
***
ساقي به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما
ما در پياله عكس رخ يار ديد هايم
اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما
***
اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما
آب روي خوبي از چاه زنخدان شما
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما
***
گفتم اي سلطان خوبان رحم كن بر اين غريب
گفت در دنبال دل ره گم كند مسكين غريب
گفتمش مگذر زماني گفت معذورم بدار
خانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب
***
اي شاهد قدسي كه كشد بند نقابت
و اي مرغ بهشتي كه دهد دانه و آبت
خوابم بشد از ديده در اين فكر جگرسوز
كاغوش كه شد منزل آسايش و خوابت
***
خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
***
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشي بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
***
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت
در شگفتم كه در اين مدت ايام فراق
برگرفتي ز حريفان دل و دل مي دادت
***
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست
منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست
شب تار است و ره وادي ايمن در پيش
آتش طور كجا موعد ديدار كجاست
***
روزه يك سو شد و عيد آمد و دل ها برخاست
مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندي و طرب كردن رندان پيداست
***
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست
كه شنيدي كه در اين بزم دمي خوش بنشست
كه نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
***
چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست
سخن شناس نه اي جان من خطا اين جاست
سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد
تبارك الله از اين فتن هها كه در سر ماست
***
خيال روي تو در هر طريق همره ماست
نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست
به رغم مدعياني كه منع عشق كنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
***
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
كه به پيمانه كشي شهره شدم روز الست
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چارتكبير زدم يك سره بر هر چه كه هست
***
شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست
اساس توبه كه در محكمي چو سنگ نمود
ببين كه جام زجاجي چه طرفه اش بشكست
***
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
***
در دير مغان آمد يارم قدحي در دست
مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شكل مه نو پيدا
وز قد بلند او بالاي صنوبر پست
***
به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
كه مونس دم صبحم دعاي دولت توست
سرشك من كه ز طوفان نوح دست برد
ز لوح سينه نيارست نقش مهر تو شست
***
ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است
خم گو سر خود گير كه خمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بريزيد كه بي دوست
هر شربت عذبم كه دهي عين عذاب است
***
زلفت هزار دل به يكي تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان
بگشود نافه اي و در آرزو ببست
***
آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است
يا رب اين تاثير دولت در كدامين كوكب است
تا به گيسوي تو دست ناسزايان كم رسد
هر دلي از حلق هاي در ذكر يارب يارب است
***
خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست
گشاد كار من اندر كرشم ههاي تو بست
مرا و سرو چمن را به خاك راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قباي تو بست
***
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتي كه تو را هست با خدا
كخر دمي بپرس كه ما را چه حاجت است
***
رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودي دل
لطيفه هاي عجب زير دام و دانه توست
***
برو به كار خود اي واعظ اين چه فريادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
ميان او كه خدا آفريده است از هيچ
دقيقه ايست كه هيچ آفريده نگشادست
***
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
دل سودازده از غصه دو نيم افتادست
چشم جادوي تو خود عين سواد سحر است
ليكن اين هست كه اين نسخه سقيم افتادست
***
بيا كه قصر امل سخت سست بنيادست
بيار باده كه بنياد عمر بر بادست
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست
***
بي مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
***
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور ما از كه كمتر است
اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفت هاي
كت خون ما حلالتر از شير مادر است
***
المنه لله كه در ميكده باز است
زان رو كه مرا بر در او روي نياز است
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستي
وان مي كه در آن جاست حقيقت نه مجاز است
***
اگر چه باده فرح بخش و باد گ لبيز است
به بانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيز است
صراحي اي و حريفي گرت به چنگ افتد
به عقل نوش كه ايام فتنه انگيز است
***
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين كه قصه فاش
از رقيبان نهفتنم هوس است
***
صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است
وقت گل خوش باد كز وي وقت ميخواران خوش است
از صبا هر دم مشام جان ما خوش مي شود
آري آري طيب انفاس هواداران خوش است
***
كنون كه بر كف گل جام باده صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير
چه وقت مدرسه و بحث كشف كشاف است
***
در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است
صراحي مي ناب و سفينه غزل است
جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است
پياله گير كه عمر عزيز بي بدل است
***
گل در بر و مي در كف و معشوق به كام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است
گو شمع مياريد در اين جمع كه امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
***
به كوي ميكده هر سالكي كه ره دانست
دري دگر زدن انديشه تبه دانست
زمانه افسر رندي نداد جز به كسي
كه سرفرازي عالم در اين كله دانست
***
صوفي از پرتو مي راز نهاني دانست
گوهر هر كس از اين لعل تواني دانست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
كه نه هر كو ورقي خواند معاني دانست
***
روضه خلد برين خلوت درويشان است
مايه محتشمي خدمت درويشان است
گنج عزلت كه طلسمات عجايب دارد
فتح آن در نظر رحمت درويشان است
***
به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است
بكش به غمزه كه اينش سزاي خويشتن است
گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما
به دست باش كه خيري به جاي خويشتن است
***
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
وز پي ديدن او دادن جان كار من است
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز
هر كه دل بردن او ديد و در انكار من است
***
روزگاريست كه سوداي بتان دين من است
غم اين كار نشاط دل غمگين من است
ديدن روي تو را ديده جان بين بايد
وين كجا مرتبه چشم جهان بين من است
***
منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است
دعاي پير مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نيست چه باك
نواي من به سحر آه عذرخواه من است
***
ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است
ببين كه در طلبت حال مردمان چون است
به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت
ز جام غم مي لعلي كه مي خورم خون است
***
خم زلف تو دام كفر و دين است
ز كارستان او يك شمه اين است
جمالت معجز حسن است ليكن
حديث غمز هات سحر مبين است
***
آن سيه چرده كه شيريني عالم با اوست
چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شيرين دهنان پادشهانند ولي
او سليمان زمان است كه خاتم با اوست
***
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
كه هر چه بر سر ما مي رود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آينه ها در مقابل رخ دوست
***
دارم اميد عاطفتي از جانب دوست
كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست
دانم كه بگذرد ز سر جرم من كه او
گر چه پريوش است وليكن فرشته خوست
Hamnegaran.blogfa.com